(( تفاوت های مهمی در هستی شناسی اجتماعی و روش تبینی آن دو وجود دارد . این تفاوت ها از آنجا ناشی می شوند که آرچر اساس کار خود را بر نوعی بحث فلسفی درباره واقعیت اجتماعی و ذهنیت باوری قرار می دهد در حالی که موزلیس احساس می کند برای « بازگشت به نظریه جامعه شناختی » باید این بحث را دور زد این همان عدم توافق بنیادین میان آنهاست )) (پارکر ، 1386 : ص 174).

(( آرچر برداشت خود از ساخت را بر هستی شناسی واقع باورانه ای استوار می سازد که مطابق آن استقلال نسبی سطوح ، معطوف به سطوح در حال تکوینی از واقعیت است که در هرکدام نوع خاصی از قدرت علّی دست در کار است ، حال آنکه سطوح ساخت یافته مورد موزلیس آن سطوحی از سلسله مراتب اجتماعی اند که قدرت را میان کنشگران توزیع می کنند . او بر خلاف آرچر هیچ تفاوت تکوینی ای را از حیث نوع قبول ندارد )) (پارکر، 1386 : ص176 ).

((سطوح مورد نظر موزلیس یک نوع اند همان سلسله مراتب اما سطوح مورد نظر آرچر انواع مختلفی دارند )) (پارکر، 1386 :ص175 ).

((رهیافت آرچر می تواند پذیرای تکوین هر نوع اجباری باشد که کنش را مشروط می کند . در مقابل موزلیس توجه خود را به وضعیت بی تردید بسیار مهم مقام های سلسله مراتبی معطوف می کند . این موضوع ، تضادی با کار آرچر در مرتبط ساختن ساخت و عاملیت با استفاده از زمان ندارد  )) (پارکر ، 1386 : ص175).

(( در نظر موزلیس : مستقل بودن عمل به معنی استقلال خصوصیات ویژه آن نیست ، بلکه صرفاً به معنی استقلال کارکرد این نوع خصوصیات در برآورده ساختن [ نیاز ها ] ست . آرچر با وجود قبول نداشتن کارکرد باوری سیستمی ، به احتمال قریب به یقین با موزلیس موافق است که جمع ها نیاز هایی کارکردی دارند اگر قرار باشد برای تأمین هدف هایشان اقدام کنند ، باید برآورده شود )) ( پاکر ، 1386 : ص177 ).

((موزلیس به صراحت از کنشگرانی دم می زند که صرفاً بر حسب سطح سلسله مراتب (خرد ، میانی ، کلان ) تمایز یافته اند ، حال آنکه آرچر در این موارد بین عاملان اجتماعی (اولیه و جمعی ) ، کنشگران و اشخاص از لحاظ تحلیلی تمایز قائل می شود)) (پارکر،1386:ص178).

مارکس

((مارکس به طبع هگل ، بر این نظر است که دو نوع تغییر مرتبط با یکدیگر وجود ندارند، تغییر در سیستم ها (که می توانیم آن را تغییر عادی بنامیم ) و تغییر خود سیستم ها (که می توانیم آن را تغییر انقلابی بنامیم )) (پارکر ،1386 ص46).

((اما موضوع مسئله ساز ، این فرض مارکس است که عدم انسجام و نایکپارچگی ،تغییر ، و یکپارچگی مجدد شیوه های تولید ، از یک الگوی معین پیروی می کنند این فرض ، او را به تکامل باوری اجتماعی نزدیک می کند)) (پارکر ،1386 ص47).

(( آنچه این نوع تحلیل های سیستمی فروتنانه ، و در عین حال بسیار مهم نشان می دهند این است که سیستم ها دارای ویژگی ها و اوصاف عینی محدود کننده و الزام آوری هستند که از جهت درک تغییر ،حیاتی اند . اما این به معنی این مدعا نیست که چنین اوصافی برای تبیین تغییر کفایت می کند . این اوصاف ، سازوکارهای آن نوع تغییری نیستند که کارکرد باوری سیستمی و تکامی اجتماعی مطرح می کنند ، این نوع تحلیل ، سیستم ها را ناقص می داند چرا که آنها برای اثر گذاری نیاز مند وجود آدم هایی هستند که البته فعالیت هایشان توسط این سیستم ها تحت الزام و اجبار قرار می گیرد )) (پارکر،1386:ص48).

((حاصل کار ، گرایش به تقسیم مارکسیسم به دو جناح بود ، یک جناح عینیت باوری و «علمی » و یک جناح ذهنیت باوری و «انسان باوری » یا انتقادی از نظر عینیت باوران ، تفسیر مارکسیسم از نظام های اجتماعی و توضیح و تحلیل سازوکارهای سیستمی تغییر با بهره گیری از مفهوم تعارضات سیستمی ، خط مشی ای برای حفظ منزلت علمی آن بود . کسانی که به این نحو می اندیشیدند ، مارکسیسم « علمی » یا « ساخت باورانه » را به وجود آوردند که تا حدی با این برداشت کسانی که بر علیت اقتصادی و غیر اقتصادی تأکید می کردند فرق داشت . در این نوع مارکسیسم ، در عین حال که بر چند علتی بودن تأکید می شد ، ویژگی ها و اوصاف کارکرد باوری هنجاری هم پذیرفته می شد )) (پارکر،1386:ص52).

(( ساخت باوری مارکسیستی به اندازه کارکرد باوری سیستمی شیء انگاری مقصر بود . این خطریه در عملی کردن وعده پذیرش مجدد تاریخ ، که ایده تعارضات سیستمی آن را مطرح کرده بود ، با نا کامی مواجه شد لاک وود سهم عظیم مارکس را قبول داشت ، چرا که مارکس تحلیلی سیستمی عرضه می کرد که در عین اذعان به منشاء سیستمی و در عین تغییر ، از شیء انگاری احتراز می جست . نظریه پردازان « ساخت یابی » و منتقدانشان ، متعاقب هم ، با حفظ وجه انسان باورانه عقاید مارکس که نقد های اولیه اش درباره شیء انگاری و بیگانگی از آن حکایت می کردند)) (فوکو ، 1386:ص54).

((مارکسیسم انسان باورانه شیوه ای از نظریه پردازی را در مورد رابطه بین

 ساخت و عاملیت مطرح می کند که دارای قوت ها و البته ضعف های عمده

 است . اسن نوع نظریه پردازی از جهت مشخص کردن قابلیت تاریخ سازی

 عاملان معین در یک وضعیت ساختاری خاص
مثلاً عاملیت تاریخی

طبقه کارگر در نظام سرمایه داری
دشواری هایی به بار می آورد .

مارکسیسم عنوان می کند که شیوه تولید ( «ساخت» یا سیستم ) مردم را از

یکدیگر متمایز و تفکیک ، و آن را به شکلی فراگیر در قالب طبقات متضاد

گروه بندی می کند . مارکسیسم از این نحوه تنظیم و تعیین ساختاری منافع

برای مرتبط کردن ساخت با عاملیت استفاده می کند . مارکسیسم با بیان این

موضوع که ساخت ها منافع ومنافع هدف را تعیین می کنند ، از هدف ها


به تعبیر پارسونز- «تصادف زدایی » می کند و در رد فرد باوری فایده

انگارانه سهیم می شود )) (پارکر ، 1386 :ص55).