(( ساختارگرایی که معمولاَ به فرانسه نسبت داده می شود ( قالباَ ساختارگرایی فرانسوی نامیده می شود) اکنون پدیده ای بین المللی شده است . گرچه ریشه های این نظریه در خارج از جامعه شناسی نهفته است ، اما راهش را به این رشته به خوبی باز کرده است . اشکال کار در این است که ساختارگرایی در جامعه شناسی هنوز آنقدر رشد نکرده است که با دقت بتوان تصریحش کرده این مسأله با این واقعیت تشدید شده که ساختارگرایی همزمان در چندین رشته تحول یافته است ، چندان که به سختی می توان یک اثر جداگانه و منسجم درباره آن پیدا کرد . به راستی که تفاوت های چشمگیری میان شاخه های گوناگون ساختارگرایی وجود دارد . بهتر است با مشخص ساختن تفاوت های بنیادی موجود میان کسانی که از چشم انداز ساختارگرا پشتیبانی می کنند ، یک برداشت مقدماتی از آن را به دست دهیم . ساختارگرایانی وجود دارند که بر آنچه که خود ساختارهای ژرف ذهن می خوانند تأکید می ورزند . به نظر آنها ، این ساختارهای ناخودآگاه مردم را به تفکر و عمل وا می دارند )) ( ریتزر ، 1382 : ص 103 ).

(( اشکال جامعه شناسی ساختاری در این لحظه این است که به صورت انبانی از افکار برخاسته از رشته های گوناگون ماننده زبان شناسی ( سوسور ) انسان شناسی ( لوی اشتر اوس ) روان شناسی ( فروید ، لاکان ) و مارکسیسم ( آلتوسر ) باقی مانده است . تا این افکار گوناگون انجام نگیرند ، ساختارگرایی همچنان در حاشیه ی جامعه شناسی باقی خواهد ماند . به هر روی تحولات رشته های وابسته به ساختارگرایی برای جامعه شناسان چندان مهم و جذاب بوده است که نظریه ی جامعه شناسی ساختاری احتمالاَ در سالهای آینده توجه بیشتری را به خود جلب خواهد کرد .

به موازات رشد ساختارگرایی در داخل جامعه شناسی ، جنبشی به نام ما بعد ساختار گرایی به بیرون این رشته تحول یافته است که از مفروضات اولیه ساختارگرایی فراتر می رود )) (ریتزر ، 1382 : ص 104 ) .