(( مارکسیسم ساختاری را مارکسیسم های دیگر مورد انتقاد قرار داده اند . نخست آن که از این گونه مارکسیسم به خاطر غیر تاریخی بودن آن انتقاد کرده اند . تاریخ نگار مارکسیست سر شناس ، ای . پی . تامسون ( 1978 ) ، آلتوسر را ( که به عنوان موضوع بحث خود برگزید ) دقیقاَ به خاطر حمله به آن چه که خودش از بابت آن شهرت یافته است یعنی تحقیق و تجربی مارکسیستی ، به باد انتقاد گرفته است . تامسون استدلال می کند که موضع آلتوسر این است که تاریخ از جهت علمی و سیاسی بی ارزش است :

نه تنها از نوشته هایش چنین بر می آید که انسان ها هرگز در تاریخ شان را نساخته اند » و  ( تنها ... ناقلان تعیینهای ساختاری خارجی اند ) . بلکه این کار را از همان آغاز بیهوده می داند ، زیرا به نظر او ، تاریخ « واقعی » را نمی توان باز شناخت و نمی توان گفت وجود دارد )) ( ریتزر ، 1382 :ص233 ).

(( تامسون موضوع التوسر را مضحک می داند . او می گوید ساختارگرایان تحولات تاریخی را در نمی یابند و از همین روی نمی توانند تناقض ها ، مبارزه طبقاتی دگرگونی اجتماعی رابررسی کنند . به نظر تامسون ، ساختارگرایان حتی نتوانسته اند به هدفشان که وفاداری به مارکس است ، دست یابند : « ساختارگرایی آلتوسر ، ساختارگرایی توازن است که روش تاریخی مارکس بسیار فاصله دارد » . در پایان تامسون آلتوسر را روشنفکر خطرناکی می انگارد که محبوب روشنفکران بورژوا شده چون که درست از گفته هایش سر در نمی آورند . آنها به خاطر پیچیدگی تصنعی نوشته هایش و نیز برای آن که از این روشنفکران نمی خواهد که خودشان را آلوده ی جهان واقعی مبارزه طبقاتی کنند ، جذب آثارش شدند )) ( ریتزر ، 1382 ص234  ).

(( به همین سان وال ، برسیس می گوید که مارکسیستهای ساختاری این واقعیت را نمی بینند که به نظر مارکس ، تحلیل ساختار ها در محدوده ی یک دوره معین تاریخی امکان پذیر است . برای همین ، آنها ساختارهای خاص تاریخی را به غلط به عنوان « اصول جهانی سازمان اجتماعی » نشان می دهند .

دیگر آن که مارکسیستهای ساختاری را به خاطر حمایت کورکورانه از عملگرایی مورد انتقاد قرار داده اند . در زمانه ای که علم یکی از ابزارهای اصلی مشروع سازی نظم اجتماعی به شمار می آید ، از ما خواسته می شود که اعتقادی به علم داشته باشیم ... اقتدار جزمی از جبهه های گوناگون قد علم کرده است)) ( ریتزر ، 1382 : ص 232 تا 235 ).

(( زیگمرند فروید : دسته دوم آنهایی اند که بر ساختارهای گسترده تر و نامرئی جامعه تأکید می کنند و این ساختارها را تعیین کننده اعمال انسان ها و نیز کل جامعه می انگارند . گهگاه مارکس را از جمله کسانی می دانند که با یک چنین ساختار گرایی عمل کرده است ، زیرا بر ساختار اقتصادی نادیده ی جامعه ساختارگرایی عمل کرده است . زیرا بر ساختار اقتصادی نادیده ی جامعه ی سرمایه داری تأکید می ورزد . گروه دیگری نیز هستند که ساختارها را چنان الگوهایی در نظر می گیرند که برای جهان اجتماعی می سازند . سر آنجام ، شماری از ساختارگرایان نیز وجود دارند که رابطه دیالکتیکی میان افراد و ساختارهای اجتماعی می پردازند . آنها میان ساختارهای ذهن و ساختارهای جامعه پیوندی را می بینند . کلود لوی استراوس انسان شناس را غالباَ وابسته به این دیدگاه می دانند ( ریتزر ، 1382 : ص 104 ).

(( ادیت کورتسویل درباره ساختارگرایی فرانسوی گفته است که « در پاریس ، عصر ساختارگرایی تقریباَ به سر آمده است » کورتسویل و دیگران از تحول « مابعد ساختارگرایی » و برخی دیگر از « نوساختارگرایی » سخن گفته اند . هر چند ممکن است که ساختارگرایی در فراگرد دگرگونی یا حتی دگرگونی ریشه ای قرار داشته باشد ، اما هنوز برای نظریه جامعه شناختی اهمیتش را حفظ کرده و این نظریه به طرز نمایانی تحت تأثیر آن قرار دارد ( ریتزر ، 1382 : ص 543 ).

نه انگیزه ( آن گونه که برای فروید ) ، نه معنا ( آن گونه که برای وبر و جیرتس ) و نه سود ( آن گونه که در نظریه های انتخاب عقلانی مطرح است ) از نظر گیدنز ویژگی اصلی بازیگر صحنه ی اجتماع به شمار نمی آید . انگاره نامتعارف گیدنز از فرد با این فرض شروع می شود که بازیگر صحنه ی اجتماع می داند که چگونه باید بازی و عمل کند . وی با استفاده از این انگاره سلسله مراتبی را برای کارها و فعالیت های بی اهمیت استنتاج می کند که خود آگاهی استدلالی در رأس ، خود آگاهی عملی در میانه و ناخودآگاهی در قاعده قرار می گیرد . این سلسله مراتب موضوع اصلی نظریه وی درباره ی شخص عمل کننده است  ( استونر ، 1382: ص 429 ).

منتقدان بر این نظرند که ساختار گرایی به یک نوع جهت گیری نخبه گرایانه می انجامد :

ساختارگرایی نوعی جزمگرایی « فرهیخته و پیچیده » است که با وجود همه ظرفیتهایش باز هم جزمگرایی است . دانشمندان و دیوانسالاران حزبی تنها کسانی اند که حقیقت را در اختیار دارند تنها آنها هستند که نبض آثار مارکس ، لنین و گرامشی را در دست دارند و تنها آنان تاریخ را درک می کنند ؛ آنها واقعیت های پنهانی و قوانین مسلط را آشکار می سازند و توده ها اطاعت می کنند ( ریتزر ، 1382 : ص 234 ).

ساختارگرایی به خاطر چشمپوشی از کنشگران « آگاهی » آنتقاد شده است به گفته ایل بااوم ، « در اینجا ، ساختارگرایی سرانجام به هدف غایی اش رسیده است ؛ زیرا از طریق فراموش کردن فرد خود آگاه به « علیت » دست یافته است . »

از ساختارگرایان به خاطر عدم توجه کافی به تحقیقات تجربی انتقاد شده است . این موضع را رالف میلی باند در پاسخ به حمله پولانزاس به اثرش اتخاذ کرده است :

هر چه باشد این خود مارکس بود که بر اهمیت اثبات ( یا عدم اثبات ) تجربی تأکید ورزید و چندین سال از عمرش را سر همین کار گذاشت ؛ و از آنجا که یک لحظه هم فکر نمی کنم پولانزاس و آلتوسر و همکارانش از این واقعیت آگاهی نداشته باشند . به این نتیجه می رسم که آنها آنچنان که سزاوار است به این قضیه توجه نکردند( ریتزر ، 1382 : ص 234 ).

ساختارگرایی به خاطر جبرگرایی اش نیز مورد حمله قرار گرفته است میلی باند گفته است که :

اما تحلیل خودش ] پولانزاس [ به نظر من یکراست به یک نوع جبرگرایی ساختاری و یا فراجبرگرایی ساختاری می انجامد که توجه واقع بینانه به رابطه ی دیالکتیکی میان دولت و نظام را امکان ناپذیر می سازد . خطر سیاسی جبرگرایی ساختاری و یا فراجبرگرایی ساختاری به نظر من آشکار است زیرا اگر نخبگان دولتی ، آن چنان که از گفته های آن بر می آید ، کاملاَ اسیر ساختار های عینی باشند ، پس نباید میان دولت تشکیل شده از بورژواهای طرفدار قانون اعم از محافظه کار یا سوسیال دموکرات و دولت تحت فرمان فاشیستها ، تفاوتی واقعی وجود داشته باشد ( ریتزر ، 1382 :ص 234 ) .

جالب این است که ساختارگرایی در ذهن برخی از منتقدان آن با نظریه هایی جامعه شناختی که بیشتر مارکسیستها با آن ها مخالف اند ، یعنی کارکرد گرایی ساختاری و نظریه کشمکش ، وابسته انگاشته شده است :

چه باقی می ماند وقتی هگل مثله می شود و به صورت یک کارکرد گرای کثرتگرا در قالب مقولات مارکسیستی ظاهر می شود ... بدین ترتیب ؛ صورت بندی آلتوسر چیزی جز یک صورت وارونه ی کارکرد گرایی ساختاری نیست و شاید از آن چه که گهگاه « نظریه کشمکش » خوانده می شود چندان دور نباشد .

حتی منتقد هواداری همچون جسوب از « کارکردگرایی ضمنی » برخی از جنبه های کار پولانزاس انتقاد می کند . به همین سان ، نفسی دی توماسکو نیز همانندیهای نزدیکی در کار آلتوسروپاسونزدیده است ( ریتزر ، 1382 : ص 235 ) .

(( مهم ترین مشکلی که معتقدان به ساخت یابی باید به

 حل آن می پرداختند ایجاد مبنای نظری بود که هم برای

ساخت یابی ، هم برای عاملیت ، وذن و اهمیت شایسته

قائل شود . آنان خود را به عاملیت تاریخی انسان و

تشخیص و اعتبار اخلاقی لازمه آن متعهد می دانستند :

تاریخ را می شود ساخت . اما آنان همچنین از اجبارها و

الزام های ساختاری عینی عاملان هم درکی قاطع داشتند :

 تاریخ را نمی شود با اراده ها ساخت )) ( پارکر ، 1386 :

ص 30 ) .