قطع رابطه با هگلی های جوان

خلاصه صفحه 108 تا 127 کتاب کارل مارکس زندگی و دیدگاههای او

مارکس به علت نیافتن شغل دانشگاهی و فضای خفقان در اوایل سال 1843 به علت فوق العاده بودن در شیوه نوشتن و انگیزه قدرتمند ش برای(( تغییر جهان)) حکایت داشت . به سر دبیری روزنامه لیبرال – دموکرات راینیش تسایتونگ منسوب شد. قطع رابطه مارکس با هگلی های جوان دردومرحله انجام شد اول زمانی که ( تابستان 1842) بعلت فضای حفقان دانشگاه مارکس به جای محدود کردن خود به نقد مذهب و مسایل ((آسمانی )) به مسایل ((زمینی )) روی آورد مرحله دوم دردوره سردبیری او بود که هگلی های جوان به علت فخر فروشی ، حملات بی جا و سطحی به دولت و نظام به پشمینه پوشی، گدائی، ولگردی و می خوارگی روی آوردند این کار آانان نه تنها دردی را دوا نکرد بلکه بهانه دست دشمن میداد و سرنوشت هلگی های جوان ازیک سو و آینده سیاسی مارکس از سوی دیگر گویای اخلاف فاحش سیاسی – ایدئولوژیک میان آنان بود . به علت آنکه درفضای سیاسی آلمان دیگر نمی شد کارو فعالیت کرد او تصمیم  به خروج از آلمان گرفت.مارکس متوجه شد درچارچوب فلسفه به حقوق و سیاست نمی توان پاسخ داد و به مطالعه اقتصاد  سیاسی نیاز است .دراوایل تابستان 1843 ازدواج کرد و دراواخر آن سال ازآلمان خارج شد.

اثرلودویگ فویرباخ برمارکس

به روایت انگلس اثر عمیق ماهیت مسیحیت نوشته فویرباخ  بر همه هلگی های جوان از حمل مارکس به حدی بودکه همه پیرواو شدیم . اما دانستن اثر قطعی ((تزهای مقدماتی )) برمارکس از جهت رابطه میان فوثرفاخ و مارکس اهمیت دارد .  فویرباخ معتقد بود انسان خدا را آفرید وجود یک موجود آسمانی که انسان درخیال خود می سازد چیزی جز بازتاب خیالی وجود خودش نیست . اما مارکس سخت سرگرم فعالیت های سیاسی بود و نوشته های با خ با فعالیت های او سازگاری زیادی نداشت و بطورخلاصه تفاوت مارکس با فویرباخ  می کند ( اومانیسم انتزاعی ) واصول او ناشی از (( مردم شناسی ))بود ،  درحالی که مارکس انسان را از همان ابتدا موجودی اجتماعی – تاریخی می دید.

خلاصه نامه های مارکس به آرنولد روگه: مارکس از طریق کوپن با آرنولد روگه آشنا شد و نامه نگاری هائی میان آن دو صورت گرفت دراین نامه ها ازندگی خصوصی او ، مشکلات او درراینیش تسایتونگ – چه از جهت درگیری با دوست ، چه با گروه ((آزادگان)) و چه سهامداران روزنامه و بلاخره تاسیس سالنامه آلمانی – فرانسوی درپاریس و دیدگاههای درازمدت مارکس دراو سال 1842و1843 می باشد .

نامه اول : 10 فوریه 1842 او با فرستادن مقالعه ای به نام ((نظراتی درباره ی مقررات جدید سانسور دولت پروس )) همراه نامه ازروگه میخواهد اسم اورا جزوه ویگاند ،  ناشر مجله ، به شخص دیگری ندهد و به محض چاپ مجله را برایش بفرستد .

نامه دوم :  5 مارس  مارکس با طرح آرنولد روگه درمورد انتشار گاهنامه ی انکدوتا درسوئیس کاملا" موافق است . دراین نامه برخلاف نامه پیشین مارکس از روگه میخواهد که اسم او علنا" اعلام کند . چرا که در وضع فعلی نمی توان با اسم مستعارکارکرد .  و اینکه با تجدید  ناگهانی سانسور در ساکسونی درانتشار هنر مسیحی که قرار بود دربخش دوم "آخرین برگ برنده" باشد غیر ممکن شده است . و اینکه مقاله ای درسالنامه ی آلمانی تصمیم داشته بفرستد  که درآن نقد طبیعی هگل درارتباط با نظام سیاسی داخلی بوده است . نکته اصلی مقاله , مبارزه با سلطنت مشروطه  بعنوان نهاد دو رگه است که ازابتدا تا انتها متناقض با خود الغا کننده خویش است .

نامه سوم :20 مارس 1842مارکس در این نامه درباره تصمیم قوانین ارتجاعی جدید توسط مسئولین دولت پروس از جمله الغای علنی بودن جلسات دادگاه وتعدیل مجازات مامورین دولت که مرتکب جنایت گردیده اند واینکه افراد صادق مکررا" اشاره می کنند که این نهادها به هیچ وجه سیاسی نیستند .بلکه صرفا" نهادهایی حقوقی وقانونی هستند شایسته ونه ناصواب هستند.گوئی مسئله این است !گویی تمام پلیدی این نهادهادقیقا"در این وافعیت نهفته نیست که نهادهایی حقوقی اند ! بسیار مایلم عکس آن را ثابت کنم که پروس نه می تواند چیزی را علنی کند ونه علنی کردن آن را تحمل کند چرا که دادگاههای آزاد یک دولت غیر آزاد ، معنی ندارد.مارکس سپس با اشاره به مقاله ی ((درباره هنر مسیحی ))که اکنون عنوان آن را به ((درباره مذهب و هنر با تاکید ویژه بر هنر مسیحی )) تغییرداده است می نویسد که متن آن باید به کلی عوض شود سپس آیه ییاز انجیل شاهد مثال می آوردوادامه میدهد ((این لحن کلام آزاردهنده ومحدود کننده ی هگلی باید با بیانی آزادتر و در نتیجه عوض شود )) ودر رابطه با معاشرت با پروفسورهای بن تحمل ناپذیر میداند .چه کسی می خواهد با روشنفکران متعفنی مصاحبت کند که تنها هدف مطالعه ی آنها یافتن بن بست های جدید در هر گوشه جهان است .

نامه چهارم : 27 آوریل   1842 او قول چهار مقاله را به روگه می دهد 1- هنر مسیحی 2-درباره رمانتیک 3- بیانه ی فلسفی تاریخی حقوقی 4- فیلسوفان پوزیتویسم  ، وادامه می دهد این مقاله ها ازنظر محتوی با هم پیوند دارند از برنامه اقامت در کلن چشم پوشی کرده زیرا زندگی در آنجا بیش اندازه پر سر وصدا می داند .اینکه مقاله مفصلی درباره نشست های مجلسی ایالتی راین برای راینیش تسایتونگ فرستاده است و سپس می نویسد :فعلا"در بن اقامت دارد چرا که ((حیف است دراین جا کسی نباشد تا خشم خود را به آقایان نشان دهد )) .

نامه پنجم :  9 ژانویه  1842 او بازهم از تاخیر ار فرستادن مقالات از روگه عذرخواهی می کند و از گرفتاری های خوانوادگی خود توضیح می دهد . مارکس سپس درمورد مقوله ی سانسور شده – درباره رابطه دولت پروس با پاب – توضیحاتی می دهد و مینویسد (( دراین مقاله نشان داده بودم چه گونه مدافعین دولت دیدگاهی مذهبی اتخاذ کرده اند و مدافعین کلیسا دیدگاهی دولتی ... ماجرا پایانی موفقیت آمیز داشت : پروس درحضور همه جهان بر نعلین پاپ بوسه زد {اما} آدمک های دولتی ما بی آنکه عرق شرم بر پیشانی شان بنشیند در خیابان قدم میزنند او ازروگه سئوالی در مورد آزادگان  میکند که آنها چه کسانی هستند .

نامه ششم :  30 نوامبر 1842 مارکس سردبیر روزنامه رایتیش تسایتونگ  است و باید در باره چاپ مقالات گروه ((آزادگان )) تصمیم بگیرد برای روگه از  سانسور مطالب در روزنامه و اینکه سانسورچی  چطور مطالب را سانسور می کند و اینکه وارد کردن قاچاقی دکترین کمونیستی و سوسیالیستی که جهان بینی نوین است . در نقد های نمایشی بی اهمیت و غیره نه تنها نامناسب  که غیر اخلاقی میدانم و درصورتیکه بخواهند کمونیسیم را مطرح کنند باید بحثی کاملا" متفاوت و همه جانبه در مورد آن داشته باشند . علاوه بر این تاکید کردم که مذهب را باید در چارچوب نقد شرایط سیاسی مورد انتقاد قرارداد نه اینکه شرایط سیاسی را در چارچوب مذهب به نقد بکشیم ،چرا که این روش با ماهیت روزنامه و سطح آگاهی خواننده گان معمولی آن بیشتر سازگار است چون مذهب به خودی خود بی محتوی است و وجود آن نه مرهون عرش که مرهون زمین است . وبا الغای واقعیت مسخ شده ی دنیوی که مذهب تئوری آن است ،  مذهب به خودی خود فرو خواهد ریخت .

نامه هفتم : 25 ژانویه 1843  مارکس مینویسد شدت سانسور دو چندان شده و اینکه مطالب روزنامه بعد از آماده شدن و سانسور شدن به پلیس عرضه می شود تا آن را بو کند و اگر دماغ او بوی چیزی غیر مسیحی و غیر پروسی حس کند به روزنامه اجاره انتشار نخواهد داد. دستور بستن روزنامه ازطرف دولت  و استعفاء خودش ازروزنامه و مشکلات خانوادگی .

نامه هشتم : 13 مارس 1843 مارکس دراین نامه راجع به طرح خودشان درباره سالنامه آلمانی –فرانسوی مینویسد که بمحض بستن قرارداد ( انتشار سالنامه آلمانی – فرانسوی ) به کرویزناخ می روند و عروسی می کنند و میخواهد به درخواست جمعیت یهود برای تهیه عریضه ای جهت تسلیم به مجلس محلی جواب مثبت بدهد و با این کار میخواست  شکافی دردولت مسیحیت ایجاد کند در جهت اینکه اصول عقلانی تر را درآن رسوخ دهد .

سه نامه بعدی او ( سالنامه آلمانی – فرانسوی) به چاپ رسیده و دولت پروس آزادی مارکس را به او باز گردانده  که در راینیش تسایتونگ نه با زبان استعاره که به زبان واقعی خودش سخن می گوید.

نامه نهم :  مارس 1843  از کلن در این نامه از بی فرهنگ ها می نویسد و او ازخصیصه های علت عقب ماندگی مردم آلمان ، و نظر خود را درباره سلطنت می نویسد . درادامه شرح مفصلی از تاریخ اخیر آلمان ، استبداد فردریک ویلیام سوم و تفاوت فردریک ویلیام چهارم را با پدرش بیان می کند و دلایل عینی امیدواری خود را نسبت به اوضاع آلمان شرح می دهد .

نامه یازدهم : سپتامبر1843 از کرویز ناخ او دراین نامه کمونیسم واقعی موجود درآموزه های کابه ، دزامی و وایتلینگ و غیره اشاره می کند کمونیسمی که ویژه اصول انسانی است و هنوز آلوده به ضد خود یعنی مالکیت خصوصی است  بنابراین القای مالکیت خصوصی و کمونیسم بهیچ رو یکسان نیست و این شاهد تئوری های سوسیالیستی – مانند نظریه های فوریه ، پرودن و غیره – درمقابل خود بوده است چرا که خود کمونیسم ، صرفا" یک نوع تحقق یکجانبه و ویژه اصل سوسیالیسم است واینکه "اصلاح آگاهی تماما"عبارت است از آگاه کردن جهان و آگاهی اش ، خارج ساختن آن ازرویا هایش  و توضیح دادن اعمالش . همانند نقد فویرباخ بر  مذهب ،  کل هدف ما تنها می تواند برگرداندن مسائل مذهبی و سیاسی به شکل خودآگاهی انسانیش باشد .

بررسی نامه های مارکس به آرنولد روگه از آن جهت اهمیت دارد که نشان میدهد مارکس درسنین 24-25سالگی چه اندیشه یی در سر می پرورانده و دیدگاههای اساسی او نسبت به جامعه بشری و مشکلات بنیانی آن چه بوده ووظیفه اساسی نیروهای متعهد را دربرابر چنینی اوضاعی چه می دیده است .