(( شناخته ترین و رسا ترین کوششی که در زمینه تلفیق مسائل خرد و کلان انجام گرفته نظریه ساختاربندی آنتونی گیدنز است . گیدنز این نظریه را نخستین بار در دهه 1970 مطرح کرده است .

کار گیدنز تا آنکه بسیار التقاطی است ، اما نفوذ نیرومند مارکسیم در آن به چشم می خورد ، تا آنجا که حتی کتاب ساخت جامعه را بسط این اصل ذاتاً تلفیقی مارکس می انگارد : « انسان ها تاریخشان را می سازند ، ولی نه آنچنان که خودشان دوست دارند ، آنها تاریخ را تحت شرایطی این کار را انجام می دهند که مستقیماً در برابر آنها وجود داشته و از گذشته به آنها انتقال یافته است .»))

((گیدنز گرچه یکراست به قضیه ارتباط خرد کلان می پردازد اما تا آنجا که می تواند سعی می کند این دو اصطلاح را به کار نبرد . او برای اکراه خود چندین دلیل می آورد . نخست آنکه ، احساس می کند که جامعه شناسان اصطلاح های خرد و کلان را غالباَ در دو قطب مخالف به کار می برند . اما به اعتقاد گیدنز هیچ یک از این دو اصطلاح بر دیگری برتری ندارد . دوم آن که حتی وقتی که کشمکشی میان خرد و کلان مطرح نباشد ، گرایشی وجود دارد که بر دیگری برتری ندارد . دوم آن که ، حتی وقتی که کشمکشی میان خرد و کلان مطرح نباشد ، گرایشی وجود دارد که میان نظریه های جامعه شناسی نوعی تقسیم کار نادرست به عمل آید. به این معنا که نظریه هایی مانند نظریه کنش متقابل نمادین گرایش به تأکید بر فعالیت های کنشگران آزاد دارند ، حال آنکه نظریه هایی چون کارکرد گرایی ساختاری بیشتر به الزام ساختاری توجه دارند .)) (( در پایان گیدنز نتیجه گیری می کند که « تمایز میان خرد و کلان تمایز سودمندی نیست  » . نکته اساسی این است که تمایز شدید قائل شدن میان قضایای خرد و کلان سودی ندارد ، اما همچنان گیدنز اثبات می کند ، تلفیق این دو سطح کار سودمندی است . به نظر گیدنز اثبات می کند ، تلفیق این دو سطح کار سودمندی است به نظر گیدنز ، نیازی به کاربرد اصطلاحهای  خرد و کلان نداریم ، بلکه تنها باید به ارتباط متقابل این دو سطح توجه داشته باشیم . )) 

((گیدنز کارش را با خرد و کلان قائل شدن میان نظریه های کلانی چون کارکردگرایی ساختاری و ساختارگرایی و نظریه های خردی چون نظریه کنش متقابل نمادین و پدیده شناسی ، آغاز می کند . او از « سلطه جویی » هر دو نظریه انتقاد کرده است ، چرا که نظریه های کلان بر« شناخته های اجتماعی » تأکید می کنند ، و نظریه های خرد بر «شناسا» گیدنز نظریه ساختار بندی را با هر دو نوع نظریه های یاد شده مغایر می داند : « پهنه اساسی بررسی علوم اجتماعی ، بنابر نظریه ساختاربندی ، نه تجربه کنشگر فردی است و نه وجود هر نوع جامعیت اجتماعی » بلکه آن عملکردهای اجتماعی است که در راستای زمان و مکان سامان می گیرند )) ( ریتذر. 1382.ص 600 ).

(( گیدنز کارش را با فعالیت های بشری آغاز می کند ، ولی بر این نکته پافشاری می کند که این فعالیت ها خصلتی راجعه دارند ، یعنی فعالیت های انسانی نه تنها به وسیله کنشگران اجتماعی پدید نمی آیند ، بلکه از طریق همان راه هایی که کنشگران برای ابراز وجودشان در پیش می گیرند ، پیوسته باز ایجاد می شوند . عاملان اجتماعی از طریق فعالیتهایشان شرایطی را ایجاد می کنند که این فعالیت ها را امکان پذیر می سازد » بدین سان ،نقطه آغاز هستی شناختی گیدنز ، نه آگاهی - « ساخت اجتماعی واقعیت » - است و نه ساختار اجتماعی بلکه دیالکتیک میان فعالیت ها و شرایط است که در زمان و مکان رخ می دهد )) (ریتزر . 1382.ص 601).

(( گیدنز کنش را به قدرت مرتبط می سازد و یعنی کنشگر توانایی دخل و تصرف در امور را دارد . مربیان صریحتر کنشگر اگر توانایی دخل و تصرف را نداشته باشد ، دیگر یک کنشگر نخواهد بود . گیدنز بی گمان این نکته را تشخیص می دهد که در جهان الزام هایی وجود دارد ، اما این به آن معنا نیست که کنشگران قدرت هیچ گونه گزینشی را ندارند . به عقیده گیدنز ، قدرت « منطقاَ بر ذهنیت اولویت دارد » زیرا کنش مستلزم قدرت و یا توانایی دگرگون سازی موقعیت است . بدین سان ، گیدنز با نظریه های دوگانه انگارانه ای که یا گرایش به نسبت دادن قدرت به نیت کنشگر دارند ( مانند نظریه کنش متقابل نمادین ) و یا قدرت را ساختار نسبت می دهند مخالف است )) ( ریتزر ، 138:ص).

(( جان کلام نظریه ساختاری در مفاهیم ساختار نظام دوگانگی ساختار نهفته

 است . در این نظریه ، ساختار به عنوان « خواص ساختار دهنده ای

تعریف شده است که اجازه می دهد شیرازه زمان و مکان در نظام های

 اجتماعی عمل کند ، خواصی که این امکان را برای عملکردهای تقزیباَ

همانند اجتماعی فراهم می سازند تا در پهنه های متفاوت زمانی و مکانی

وجود داشته باشد و نیز به این عملکردها صورت « با نظامی می بخشد » .

 از این جهت می توان گفت که نظام های اجتماعی ساختار ندارند ، بلکه

خواص ساختاری را به نمایش می گذارند . در واقع ، ساختار در نظام

اجتماعی ( به « صورت عملکرد های باز ایجاد شده کنشگران در بسته

زمان و مکان » ) و نیز در ( « خاطراتی که جهت رفتار آگاهانه انسانی را

 مشخص می سازند » ) ، متجلی می شود . گیدنز ساختار ( به معنای قواعد

 و منابع ) را هم به سطح کلان ( نظام های اجتماعی ) و هم به سطح خرد (

در اینجا ، خاطره ) پیوند می زند و این تلفیق را بسیار تعیین کننده می

انگارد : (( یکی از مهمترین قضایای نظریه ساختار بندی این است که قواعد

 و منابعی که در جریان تولید و باز تولید کنش اجتماعی ساخته و پرداخته

می شوند ، در ضمن وسایل باز تولید نظام نیز به شمار می آیند ( همان

قضیه دوگانگی ساختار ))) ( ریتزر ، 1382.ص 602 و 603 ).